خرید بک لینک
روزگاری پیش، چمران، گفته است، چمران، نوشته است، و در هر کلمه، در هر قطره از جوهر قلمش طنین فریاد صد ها انسان نهفته است. و فکر کن آنگاه که مینوشت همه ما چند صد نفر، سکوت میکردیم، به احترامش قلم بر زمین میگذاردیم و غرق تماشای او میشدیم و سراپا گوش، که حرف های خودمان را از زبان او بشنویم، تک تک فکر ها

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 7:02

کل سرکه ته ظرف باقالی ها رو به بهانه اینکه "سرکه سیبه بابا مزه نداره که..." مثل یه خون آشام تشنه هورت کشیدم. پشت بندشم،همه اون گوجه سبزای پخته رو دونه دونه انداختم بالا. در این حالت عارفانه که جهان در هاله ای از مه و بهت میچرخه و اون فشار احتمالی نه رو شیش، باید عینکم رو بزنم بالا، رو به سقف بخوابم

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 7:02

از بین ابزار های خانه داری جاروبرقی برایم محبوب ترین است از آنجا که در آن واحد، گرد و غبار سطوح و جمیع اثاث خانه را که کف اتاق ولو باشند یکجا میخورد و مسئولیت جابه جایی بر گردن کسی نیست. گاها فکر میکنم اگر کمی بیشتر با جبر و هندسه و خانم عبداللهی مدارا میکردم، در جشنواره خوارزمی جاری، جارویی را میسا

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 3:24

تمام شب سعی کردم بخوابم. تمام شب و تمام روز دنبالش را. چندین ساعت راه رفته بودم و اینکه خستگی مرا از پای دراورد، محتمل ترین احتمال آن لحظات بود. ولی نمیتوانستم. بدنم خسته بود، پلک هایم خود به خود بسته میشدند و چشم هایم با اشک عینک را پس میزندند، ولی خواب، نه. دوست دارم با تو صادق باشم و بگویم این ا

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 9:00

قبلا انبه نمی خریدیم. بابا میگفت میوه خوشمزه ای نیست، فقط آبشه که خوردنیه. و برای ممنوعه شدن این میوه در خانه دو عامل زیاد از حد محتمل بودند: اول اینکه "دایی" بعنوان اولین نفر این میوه شگفت انگیز رو خریده و به خانه پدربزرگ آورده بود و ظاهر انبه پدر رو یاد ظاهر دایی می انداخت.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 9:00

رو به دختر خیلی کوچولوی سیبیلو و تپل میکنم. مسئول سرسره میگه این بچه کوچیکه نمیشه سوار شه، و مادرش تمام استعدادهای نهانش رو رو کرده و مسئول رو اوسکول میکنه که این بچه "دوازده" سالشه. بچه چند دقیقه ساکت میشه و میگه "بله خانوم! تازشم میخوام برم کلاس اول!" و مادره مبهوت تایید یا رد حرف بچه میمونه. مسئ

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 9:00

تمام شب سعی کردم بخوابم. تمام شب و تمام روز دنبالش را. چندین ساعت راه رفته بودم و اینکه خستگی مرا از پای دراورد محتمل ترین احتمال آن لحظات بود. ولی نمیتوانستم. بدنم خسته بود، پلک هایم خود به خود بسته میشدند و چشم هایم با اشک عینک را پس میزندند، ولی خواب، نه. دوست دارم با تو صادق باشم و بگویم این او

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 3:23

" alt="" /> بچه ی کجاش رو واقعا خودمم نمیدونم. زندگی من به جای مشخصی گره نخورده چون یکی گفت بچه جایی بودن فرق داره با اونچه دیگران تنها بپرسن ساکن کجایی!بچه کوچه شهید عراقیم و اون پیراشکی فروشی نزدیک دبستان. بچه معلمم. نه ینی دو تا معلم. بچه خونه آجر سه سانتی سر نبشم. بچه اون سربالایی شهید مطهری

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 7:37

به مامان میگم به عنوان اولین خرج زندگیمون یه موتور میخریم میذاریم واسه همچی روزایی که دور دور بچرخیم تو شهر حالشو ببریم. بهشم میگم از همون اول من رو چادر کلاه کاسکت نمیذازم شبیه بادمجون شم. مامان میخنده و میگه مگه نمیخوای بری؟ و این مگه نمیخوای بری حکم اون توپی رو داره که با تمرکز پرت میشه رو ریل

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 7:37

یکی بود که شبی بقیه نبود. حرفاش شبی چند هزار و میلیون دو پای دیگه نبود. فک میکرد فکراش شبی بقیه نیست و خیلی متفاوته و کسی نمیفهمدش رو این سیاره و بیچارس دیگه، فلک زدس. از پشت صحنه میگن ابله بود یه کم. میخواس از امید واهی بگه، پیداش نمیکرد، میخواست از بهار بگه مینوشت زمستون چون هواش بهتر بود و همه جا

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 7:37

صفحه بندی